نمیتونم جلو بارش اشکام ُ بگیرم خیلی برام سخت ِ نداشتنش و نشنیدن ِ صداش اما چاره ی ندارم نمیتونم ببینم مامانم داره دعا و آرزوهایی میکنه که هیچ وقت برآورده نمیشن امروز پای دیگ نذری کلی دعا کرد که عروسی و خوشبختیم ُ ببینه .. دلم برای مامانم میسوزه گناه داره میدونم اگر مشکلم ُ بدونه خیلی داغون میشه و حتی ممکنه بخاطر ناراحتی و عذاب کشیدن مامانم تا آخر عمرم عذاب وجدان بگیرم اما چ ِ کنم چاره ی جز بازگو کردن مشکلم ندارم .
برچسب:
نویسنده: آبتین پورحسین