خرید بک لینک

بخاطر ی ناراحتی که پیش اومده بود خواستم یکم نازم کنم که اون نازم بخره ُ یجورایی از دلم در بیاره و تهشم بهم بگه دوست دارم اما برعکس این چیزای که خواستم کلی حرف خوردم از گذشته ام ُ از خوبی های که در حقم کرده و... تهشم بهم گفت من آدمی ام که یکی مثل ش و ف لایقم هستن منم از این ور بخاطر حرفاش و از اون ورم بخاطر اینکه کم کم ی جورایی دارم به مامانم مشکلم ُ میگم و بعدش ممکنه کلا اوضام از اینی که هست بدتر بشه و حتی دیگه نتونم باهاش تلفنی حرف بزنم بهش گفتم من آدمی نیستم که بدرد تو و خانوادت بخورم اونم ظاهرا میخواد ادامه تحصیل بده خلاصه بخاطر اینکه خیال خودم و مامانم ُ راحت کنم و فکر ازدواج من از سرش بی افته مجبورم از جناب عشق بگذرم چون واقعا دیگه خسته شدم و دلم خون میشه وقتی میبینم مامانم همه ی دعاهاش واسه من و آرزوش دیدن ازدواج و خوشبختی من ِ ..

شایدم دیگه نتونم بیام اینجا نمیدونم وقتی مامانم کاملا متوجه بشه قراره چی پیش بیاد و روز ُ شبام چطور بگذره .. خیلی برام دعا کنید .


برچسب: نویسنده: آبتین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 4:33

صفحه بندی